صدای راستین خاطرات و یادگارهای ملت ایران
info@cafenostal.com

ابديت و يك روز پس از "تولد" عباس كيارستمى

عكسِ ناياب از عباسِ كيارستمى و پسرش "بهمن" در خانه قديمى مادرِ عباس ملقب به "خانم" در سال هزار و سيصد و پنجاه و نُه خورشيدى: ليوانش را از "لگدها و ضربه هاىِ پسرش" دور نگه داشته است، از پشتِ شيشه تيره عينكش، با يك نگاهِ سرزنش كننده، نگاهِ خاصى از دور و نزديك، به "بهمن" نگاه مى كند، آن سوتر، حياطِ خانه مادرش و خاطره حياطِ خانه مادربزرگ براىِ پسر، دوچرخه "هِركولِس" كنارِ ديوار و ظرفِ قرمز رنگِ روغن چرخ روىِ نيمكتِ چوبى، رَخت و لباس روىِ بند، موزاييك هاىِ خيس و درِ گشوده به اتاق، كاناپه راحتى، تلويزيونِ پارس و دستگاه "ضبطِ صدا"، كاغذِ مقوايى سفيد رنگى با چسب بر روىِ شيشه هاىِ درِ چوبى ورودى به حياط چسبانده شده است، شايد براىِ جلوگيرى از نفوذِ نور به داخلِ اتاق، گذرِ زمان خيلى چيزها را به هم مى ريزد، مثلِ نظم اشيا و ترتيبِ چيزها، حالتِ نگاهِ خيره و چهارستونِ بدنِ انسان. سر، تن، بدن، پا، دست، كمر، و اندام هاىِ پدر و پسر در هم تنيده شده اند، انگار موجودى افسانه اى و اسطوره اى، با يك بدن و "دو" سر، شبيهِ هيولاهاىِ جهانِ زيرين. از دست رفتن پدر، شبيه قطع شدن يكى از اين سرها است، مثلِ تجربه "كسترسيون" و اَخته شدنِ جهان، بهمن، بر روىِ بدنِ بدونِ سرِ پدرش، ايستاده است، نور از اتاق خارج مى شود، برفكِ روىِ صفحه نمايشِ تلويزيون، صداىِ افتادن و شكسته شدنِ ليوان، يك "عينكِ مُعلّق ميان زمين و آسمان"، بوىِ داروىِ بيهوشى و اتاقِ عمل، بدنِ تكيده و زخم خورده عباس، جا به جا شدنِ وحشتناكِ افق ها، از يك پسرِ درازكشيده تا بدنِ دراز به دراز و رو به قبله خوابيده پدر، به "دو راهِ حل براىِ يك مساله" خوش آمديد. سپاس از "بهمنِ كيارستمى" براىِ اهداىِ يك عكسِ ناب از آلبومِ خانوادگى، و از "لادنِ رئيسى" براىِ همراهى اش.

 


براىِ عيدِ اولِ يك مردِ تنها، عباس كيارستمى و پسرش بهمن در نوروز سالِ هزار و سيصد و هفتادِ خورشيدى در محلِ خانه عباس در خيابانِ چيذر: عباس كيارستمى روىِ مبلِ راحتى نشسته است، با يك ژستِ راحت و بي تفاوت، بهمن اما قدراست و عصا قورت داده، با لباسِ نونوارِ سالِ نو خبردار ايستاده است، و پشتشان روي ديوار را "تابلوهايى از طبيعت و زندگى پر كرده است. و همه اين عكس، انگار بازگوكننده داستان است، داستانِ مردى كه "ستايشگرِ زندگى" بود، تا نقطه انتهايى با جامه اى سفيد در بيمارستانِ جم و صورتى كه "خشك شده و موميايى وار" به سقف خيره مانده، نمايشى كه قدرت ها، طبيعت، قانون، خويشاوندى، انسان، امر مقدس، مرگ، بازى و جشن و فستيوالِ سال نو و عيد را در خود دارد. سرنوشتِ انسان، همين "قدراست ايستادن" در فراز آرامش مرگ بار پدرانه است، فضايى از تنهايى، لذت ديوانه وار و رو برگرداندن پدر از نگاه دوربين، كه به "فضاىِ خشونت بارِ سرزمين پدرانه" گشوده مى شود، وظيفه سنگين ايستادن در پشت پدر، به عوضِ امتدادش بودن و فرو رفتن در آغوشش، مثلِ طعمِ گسِ گيلاس، چند بيل خاك و فرار از "باختنِ آخر" و مواجهه با مرگ در يك تصادفِ صورت به صورت. و يكباره، عجيب ترين فاصله ها و دره ها، ميانِ پدر و پسر دهان باز مى كند، و رمزِ دركِ پدر، در اين فاصله افتاده است، مثلِ فاصله ميانِ فشار دادن و لمسِ بافتِ چوبِ بالاىِ مبل راحتى تا گرفتنِ چوبِ تابوت كه از سرو است و به داغِ بلندبالايى مي رود. براىِ "عيدِ اول" عباس و با سپاس از "لادن" عزيز. تقديم به "بهمن كيارستمى"

 


پلنگ زخمي مي ميرد: عكس براي همين فصل است، عباس كيارستمي با دست هايي كشيده به سمت غوره ها نشانه رفته است، دست هايي كه براي چيدن ميوه نارس درخت تاك بالا آمده است، شايد يكباره در ميان چيدن و نچيدن مانده است، گيج شده است از حركت دست هايش در امتداد بريدن سرنوشت شيرين يك غوره، فرجامي از جنس انگور و آب آتشينش، شايد نتوانسته كنار بيايد با اين دست هاي دراز به سوي چيدن و بردن، مردماني كه عاشق برگ هاي سبز و غوره هاي نارس هستند، مردماني كه كارشان برهنه كردن درخت هاست. اين ترديد و ايستادن و ماندن، گوهره سينماي كيارستمي است، مردي كه شاعرانگي و طبيعت را براي شوخي و زينت نمي بيند، او شاعرانگي را در سر واقعيت مي كوبد و نشانمان مي دهد كه روزي بايد در ميان همه بهره بردن هايمان، لذت هايمان، مصرف هايمان، بلعيدن ها و هوس هايمان، به يكباره ميخكوب شويم، خشكمان بزند و ته دهانمان يكباره مزه غوره هاي ترش و نارس را بگيرد، مثل مزه ته دهان يك پلنگ زخمي هنگام پنجه زدن و پريدن در صورت ماه. عكس را "ساسان فارساني" با همه مهر و محبتش و با يك دنيا عشق براي من فرستاده است.

 

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.
 
برچسب‌ها